چرا ماکیاولی، کوروش را ستایش میکرد؟ | وقتی وطنِ زخمی، در انتظار «شهریار مؤسس» است

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- «شهروندی که وطن خود را دوست دارد، میخواهد آزاد زیستن مردمش را به چشم بیند؛ و بنگر که اکنون وطن ما چگونه همچون بیماری بر زمین مانده و انتظار التیام زخمهای ناسور خود را میکشد؛ چگونه در انتظار جانی آزاده است که از خیل این محنتها و بیحرمتیهای هولناک رهایش کند. بنگر که چه سان پذیرا و خواهان کسی است که پرچمی برافرازد.» نیکولو ماکیاولی
ماکیاولی در دو شاهکار جاودانهاش، «شهریار» و «گفتارهایی بر تیتوس لیویوس»، کوروش کبیر را به مثابه یک «نمونهی آرمانی» «شهریار مؤسس» تفسیر میکند. «شهریاران مؤسس» حلقهی نادری از نوابغ سیاسی هستند؛ حاملان نیروی شگرف و خلاقهی سیاسی و بنیانگذاران قدرتهای پایدار در تاریخ بشر. ماکیاولی خوانشی رادیکال از متون باستانی، بهویژه «کوروشنامه» اثر گزنفون ارائه میدهد. در حالی که اندیشمندان پیشین، کوروش گزنفون را تجسم فضایل اخلاقی و پادشاهی دادگر میپنداشتند، ماکیاولی با رویکرد نوین خود، لایههای اخلاقی متن را کنار میزند تا آناتومی عریان قدرت، مکر، خشونت ابزاری و نبوغ استراتژیک نهفته در پس پیروزیهای کوروش را آشکار سازد.
زایش از بطن ویرانی؛ بخت و اراده در لحظهی تاسیس
بیشتر بخوانید:
از اسطوره تا واقعیت کوروش کبیر | معمار ایده امپراتوری
کوروش کبیر؛ اسطورهای برای جعل ایدئولوژیک تاریخ
چهره دوگانه هخامنشیان؛ بهشت و جهنم در یک امپراتوری | چگونه رویا و وحشت در هم تنیده شد؟
رویداد۲۴ نخستین و بنیادیترین مفهوم در دستگاه فکری ماکیاولی، تقابل میان دو نیروی متضاد است: «فورتونا» (Fortuna) به معنای بخت، پیشامد، جبر تاریخی و شرایط عینی؛ و «ویرتو» (Virtù) به معنای فضیلت سیاسی، اراده معطوف به قدرت، شجاعت، نبوغ و عاملیت انسانی. از نگاه ماکیاولی، تاریخ را نه ارادهٔ خداوند، بلکه تعامل این دو نیرو میسازد. او در فصل ششم رساله شهریار، کوروش را در بالاترین قلهٔ این تعامل قرار میدهد: «اگر کوروش و دیگرانی را که امپراتوریها را فتح یا تأسیس کردهاند در نظر بگیریم، همهٔ آنها را شایسته تحسین خواهیم یافت.» (شهریار، فصل ۶).
اما چرا کوروش شایسته تحسین است؟ پاسخ ماکیاولی، ما را به قلب نظریه «فرصت» رهنمون میسازد. ماکیاولی معتقد است که بخت مساعد، تنها «ماده خامی» را فراهم میکند و این شهریار است که باید با «ویرتو»ی خود، به این ماده «صورت» یا شکل ببخشد (تأثیری آشکار از مفهوم ماده و صورت ارسطویی). برای آنکه نبوغ یک مؤسس نمایان شود، یک پیششرط تراژیک لازم است: بحرانی عمیق و رنجی تاریخی.
«ضروری بود که کوروش، پارسیان را از حکومت مادها ناراضی بیابد و مادها را به واسطهٔ صلحی طولانی، زنصفت و ضعیفشده ببیند.» (شهریار، فصل ۶)
«الزامی بود که پارسیان در نقطه مقابل مادها قرار گیرند تا عظمت و شجاعت کوروش مجال بروز یابد» (شهریار، فصل ۲۶)

ماکیاولی در این عبارات زوال امپراتوری ماد را تحلیل میکند. مادها به دلیل «صلح طولانی» (Long Peace)، دچار انحطاط، سستی و از دست دادن خوی سلحشوری (Effeminacy) شده بودند. در اندیشهٔ سیاسی کلاسیک، صلحی که با رفاهزدگی و فقدان آمادگی نظامی همراه باشد، موریانهای است که پایههای دولت را میخورد. این همان وضعیت عینی انحطاط است. در سوی دیگر این دیالکتیک، پارسیان قرار دارند: قومی تحت انقیاد، ستمدیده و سرشار از پتانسیل خشم و نارضایتی.
اینجا، مفهوم «ضرورت» در فلسفه ماکیاولی خودنمایی میکند. برای آنکه «عظمت» زاده شود، وضعیت باید به نقطهٔ صفر تباهی رسیده باشد. اگر مادها قدرتمند بودند و پارسیان در رفاه، نبوغ کوروش هرگز از قوه به فعل درنمیآمد و او در تاریکخانه تاریخ گم میشد. کوروش، سوار بر موج این «فرصت تاریخی»، نارضایتی پارسیان را به یک نیروی انقلابی و نظامی تبدیل میکند تا نظمی فرسوده را در هم شکسته و معماری نوینی از قدرت بنا نهد. ضعف ساختاری و نهادینهی مادها، همان «فرصت» یا رخنهای است که بخت (Fortuna) در اختیار میگذارد؛ و در نهایت، تصمیم، قاطعیت و مهارت کوروش همان «نیروی شکلدهنده» (Forma) است که به این مادهی خام، نظمی نوین میبخشد. ماکیاولی متفکر «لحظهها» و «بزنگاهها» است و کوروش نمونهی آرمانی کنشگری است که این لحظه را شکار کرده است. شهریاری است که میفهمد «لحظهی بینابینی»، یا به تعبیر کارل اشمیت، «لحظهی تصمیم»، کجاست؛ همان لحظهای که وضعیت قدیم و نهادهای پیشین فرو ریختهاند و وضعیت جدید هنوز استقرار نیافته است. این است درس بزرگ ماکیاولی است: بحران، زهدان تأسیس است و شهریار بزرگ_ با درک لحظهی تصمیم_ قابلهٔ تاریخ.
رویداد۲۴ یکی از مشهورترین استعارههای ماکیاولی در تاریخ اندیشه، استعاره «شیر و روباه» است. شهریار باید برای ترساندن گرگها، شیر باشد و برای شناختن تلهها، روباه. ماکیاولی برای اثبات این ضرورت، بار دیگر دست به دامان کوروش میشود، اما اینبار با خوانشی بهشدت «واسازانه» از متن گزنفون.
«گزنفون در زندگینامه کوروش ضرورت فریب را برای موفقیت نشان میدهد: نخستین لشکرکشی کوروش علیه پادشاه ارمنستان سرشار از تقلب است و تنها فریب بود، نه زور، که او را قادر ساخت آن پادشاهی را تصرف کند؛ و گزنفون هیچ نتیجهای جز این نمیگیرد که شهریاری که خواهان دستیابی به کارهای بزرگ است، باید فریبدادن را بیاموزد. کوروش همچنین فریبهای متنوعی را بر هووخشتره، پادشاه مادها و دایی خود اعمال کرد؛ و گزنفون نشان میدهد که بدون این فریبها، او هرگز به عظمتی که یافت، دست نمییافت.» (گفتارها، کتاب ۲)
در اندیشه پیشاماکیاولیستی، سیاست شاخهای از علم اخلاق بود. اما ماکیاولی با یک «گسست معرفتشناختی»، استقلال حوزه سیاست از اخلاق فردی و مسیحی را اعلام میکند. در این قطعهٔ شگفتانگیز، ماکیاولی گزنفون را برخلاف نیت ظاهری خود گزنفون میخواند. او نشان میدهد که کوروش برای فتح ارمنستان و همچنین برای غلبه بر دایی خود (هووخشتره)، صرفاً به نیروی نظامی تکیه نکرد، بلکه به «فریب استراتژیک» متوسل شد.
رویداد۲۴ از منظر «خرد ابزاری»، زور عریان همواره پرهزینه است، منابع را میبلعد و مقاومت ایجاد میکند. اما «فریب»، نیروی دشمن را فلج میکند پیش از آنکه جنگی درگیرد. کوروش ماکیاولیایی، یک استراتژیست سرد و محاسبهگر است که میداند در عرصهٔ تنازع بقا و تأسیس یک امپراتوری، پیوندهای خونی (دایی و خواهرزاده) و احکام اخلاقی، توهماتی بیش نیستند. «فریب» در اینجا نه یک رذیلت اخلاقی، بلکه یک «فضیلت سیاسی» است که ضامن بقای دولت است.
اما این سکه روی دیگری نیز دارد که نبوغ ماکیاولی در درک روانشناسی تودهها را آشکار میکند: «گزنفون رنج فراوانی میکشد تا نشان دهد کوروش با انسانیت و خوشروییاش، و با نشان ندادن حتی یک نمونه از غرور، بیرحمی، تجملگرایی یا هر یک از رذایلی که زندگی انسانها را لکهدار میکند، چه پیروزیها، افتخار و شهرتی به دست آورد.» (گفتارها، کتاب ۳)
این دوگانگی چگونه قابل جمع است؟ چگونه پادشاهی میتواند در عمل، استاد مسلم فریب و مکر باشد، اما در تاریخ با صفت «انسانیت و خوشرویی» شناخته شود؟ این مفهوم در فلسفهٔ سیاسی با عنوان «سیاست بازنمایی» یا «مدیریت ادراک» شناخته میشود؛ چیزی که ژان بودریار قرنها بعد آن را تحت عنوان «وانموده» تئوریزه کرد.
ماکیاولی معتقد است که تودهها با چشمهایشان قضاوت میکنند نه با دستهایشان؛ همه میبینند که تو چگونه به نظر میرسی، اما معدود افرادی لمس میکنند که تو واقعاً کیستی. عظمت کوروش در این است که او خشنترین اقدامات معطوف به قدرت و پیچیدهترین فریبها را در پس نقابی از مهربانی، عدالت و تواضع پنهان میکرد. او قلب سپاهیان و مردمان سرزمینهای مغلوب را با فروتنی تسخیر میکرد تا مشروعیت اخلاقی سلطه خود را تضمین کند. این ترکیب «روباه مکار در خفا» و «فرشته نجات در انظار عمومی»، فرمول طلایی ماکیاولی برای حفظ قدرت است.
تعادل کمیاب؛ پرهیزگاری بهمثابه ابزار استیلای هژمونیک
بیشتر بخوانید:
کتاب شهریار اثر ماکیاولی درباره چیست؟

«کوروش بهسبب انساندوستی، خوشرویی و مهربانیاش احترام و آوازهای عظیم کسب کرد؛ گزنفون نشان میدهد که او نه متکبر بود، نه سنگدل، نه عیاش، و نه دچار رذایلی که زندگی انسان را لکهدار میکند... این فضایل سبب شد که او در میان مردمانش محبوبیتی بینظیر بیابد.» (گفتارها، کتاب سوم، فصل یکم)
در نگاه اول، این توصیف ماکیاولی از کوروش بیش از اندازه اخلاقی و حتی با کلیشههای رایج دربارهی «ماکیاولیسم» (به معنای مبتذل آن) ناسازگار به نظر میرسد. چگونه متفکری که فریب و بیرحمی را توصیه میکند، به ستایش انساندوستی و فقدان سنگدلی در یک پادشاه میپردازد؟ اما اگر این عبارات را در بافتار کلان دستگاه ماکیاولی و با بصیرتهای فیلسوفانی، چون لئو اشتراوس قرار دهیم، معنای کاملاً متفاوتی از آن استخراج میشود.
در قاموس ماکیاولی، «مهربانی» از جنس شفقت مسیحی نیست که ریشه در ذات نیک آدمی داشته باشد؛ مهربانی، بلکهیک «ابزار سیاسی برای کاهش هزینهها» است. کوروش یک شهریار کامل است، زیرا هم میداند چگونه از خشونت عریان برای درهمشکستن ساختار دشمن استفاده کند (خشونت مؤسس)، و هم میداند چگونه با استفاده از خوشرویی، مدارا و احترام به عقاید مغلوبین، قدرت نوپای خود را در سرزمینهای فتحشده نهادینه سازد (نرمی نگهدارنده).
اینجا میتوان قرابت شگفتانگیزی میان خوانش ماکیاولی از کوروش و مفهوم هگلی «بنیانگذار» یافت. گئورگ ویلهلم فریدریش هگل قرنها بعد از ماکیاولی استدلال کرد که چهرههای تاریخی جهانساز (نظیر سزار، اسکندر و ناپلئون) در لحظهی تأسیس یک نظم نو، از قضاوتهای اخلاق روزمره مستثنی هستند، زیرا زایش دولت همواره با سطحی از خشونت همراه است. ماکیاولی این دیالکتیک را پیشتر در کوروش دیده بود. کوروش ماکیاولی هم نرمخوست و هم سخت؛ هم به شدت اخلاقی جلوه میکند و هم در اعماق استراتژی خود، حیلتگر است. او با نمایش یک تصویر آرمانی از دادگری، مقاومت ملل تسخیرشده را از درون خلع سلاح میکرد. او به جای آنکه با غارت معابد، بذر نفرت بکارد، با احترام به خدایان محلی، شبکهای نامرئی، اما فولادین از وفاداری تولید میکرد که از هر پادگان نظامی، کارآمدتر بود. این وحدت دیالکتیکی متضادهاست که او را به الگوی نهایی برای تمامی فرمانروایان آینده تبدیل میکند.
مرثیهای برای میهن؛ کوروش بهمثابه افق امید
بیشتر بخوانید: وقتی وطن دیگر وطن نیست | چرا برخی شهروندان به میهن پشت میکنند؟
رویداد۲۴ در فصل پایانی و شکوهمند کتاب «شهریار»، ماکیاولی ناگهان از بحثهای فنی، استراتژیک و تحلیلی سرد فاصله میگیرد. نثر او از یک رسالهی سیاسی تغییر فاز میدهد و به لحنی شورمند، مرثیهوار و پیامبرگونه میرسد. او وضعیت ویران، حقارتبار و پارهپارهی ایتالیای عصر رنسانس را توصیف میکند؛ سرزمینی که زیر پای ارتشهای بیگانهی فرانسوی و اسپانیایی له شده و نخبگانش در فساد و تفرقه غرق شدهاند.
«و اگر لازم بود که بنیاسراییل اسیر باشند تا توانایی موسی آشکار شود؛ لازم بود پارسیان تحت ستم مادها باشند تا پرده از روح بزرگ کوروش برداشته شود، و لازم بود که آتنیان پراکنده باشند تا قابلیتهای تسئوس نمودار شود. پس در زمان حاضر، برای کشف فضایل روح ایتالیایی، لازم بود ایتالیا به فلاکتی که اکنون در آن است در غلتد؛ چنان که ایتالیا بیش از یهودیان برده، بیش از پارسیان مظلوم، و بیش از آتنیان پراکنده گشته است: بیسر، بیسامان، تیپاخورده، به تاراج رفته، تکهپاره و اشغال شده و دستخوش هر قسم ویرانی و نومیدی.
ماکیاولی از اعماق ناامیدی، نوعی امید خلق میکند. برای او فلاکت وطن و وضعیت هموطنانش، همان «وضعیت ضروری» است که پیشتر برای ظهور کوروش در ایران باستان فراهم شده بود. تاریخ در حال تکرار خود است. ایتالیای پارهپاره، همان قوم پارس تحت ستم مادهاست.
رویداد۲۴ در اینجاست به مقصود وی پی میبریم. ماکیاولی در حال فراخواندن یک «ناجی مسلح» از میان خاندان مدیچی_یعنی قدرتمندترین و محبوبترین خاندان ایتالیایی_است. ماکیاولی به هموطنان خود چنین میگوید: شما در همان نقطهای ایستادهاید که کوروش پیش از قیام بزرگش ایستاده بود. مواد خام تاریخ (رنج ملت و آشوب) آماده است؛ تنها چیزی که کم است، ارادهای پولادین، خردی روباهصفت، و خشونت مقدسی از جنس کوروش است تا این عناصر پراکنده را در کالبد یک دولت ملی متحد سازد.
در پایان کتاب، کوروش کبیر تجسم ناب «امید» است. ماکیاولی در حال معماری نظریهای است که میگوید: اوج بحران سیاسی و رسیدن به قعر تاریکی، دقیقاً همان زمینهی تاریخی برای ظهور بنیانگذار است. او با قرار دادن ایتالیای ویران در برابر پارسیان تحت ستم، در واقع در حال فراخواندن یک «کوروش جدید» (شاید در قامت لورنتزو دو مدیچی) از میان سایههای تاریخ است.

اگر بخواهیم تصویر کوروش کبیر در اندیشهی ماکیاولی را در سطح کلان فلسفهی سیاسی سنتز کنیم، به این نتیجه میرسیم که کوروش برای متفکر فلورانسی، مجموعهای است از ویژگیهای متناقضنما که بهندرت در تاریخ در یک کالبد انسانی جمع میشوند: او دارای قدرت کوبندهی بنیانگذاری است، اما مهارت نرم نهادینهسازی را نیز داراست؛ توانایی طراحی پیچیدهترین فریبها را دارد، اما در چشم مردمانش منبع شفقت و مردمداری است؛ بیرحمی پیشدستانه در جنگ را میفهمد، اما در زمان صلح، نظمدهندهای سخاوتمند است؛ و از همه مهمتر، او دارای شمّی قدرتمند برای درک «لحظهی تاریخی» است.
کوروش ماکیاولی، در حکم یک مانیفست عملی برای «شهریار مؤسس» است. او همان نقطهی تلاقی و گرانیگاهی است که در آن «خشونت بنیاگذار»، «نرمخویی مشروعیتساز»، «فریب استراتژیک»، «عقلانیت محاسبهگر»، و «بهرهگیری هوشمندانه از بخت» در یک ارادهی واحد ترکیب میشوند و مفهوم virtù را به کمال میرسانند. به همین دلیل است که ماکیاولی، در تاریکترین شبهای فلورانس، زمانی که به دنبال روزنهای برای نجات زادگاه دربند خویش میگشت، نگاه خود را از رم و یونان فراتر برد، به شرق خیره شد، و نام کوروش را بر پیشانی تاریخ اندیشهی سیاسی حک کرد؛ چرا که کوروش برای او، افق نهایی امکان سیاست بود: چهرهای که ایستاده در مغاک، نظمی نو را بنیان میگذارد.




